وبلاگ جدید منه میتونین یه سر بزنین!!
به نام روئیای بودن ...سلام روزهای رفته ازیاد سلام ...روزهای خسته و نازموده ...
سلام روزهای بی فایده …
وقتی به دنیا چشم گشودم ...دیدم هیچ چیز آنی نیست که میخواهم آخر من به تنهایی عادت کرده بودم در آن دنیای کوچک و بی نور ...در آن همه محبت و قلب ...من رشد کرده بودم ..من آنجا یاد گرفته بودم قانع باشم ..لازم نبود هوای کثیف و آلوده اطرافم را استشمام کنم...نیازی نبود نگاه کنم نیاز نبود به کسی بگویم معذرت میخواهم ..نیازی نبود گریه کنم ...آنجا من همیشه در دنیای تاریکم فقط حرف میزدم ...با کسی که اجازه داد تا در او رشد کنم و به خویش برسم ..من با او حرف میزدم و او هیچ نمیگفت شاید هم صدایم را نمیشنید ...اما مهم این بود که او مرا پرورش میداد و از من هیچ نمیخواست ..نه پولی ...نه عشقی ..نه هوسی ...او مرا میخواست ..عارفانه مرا میخواست در حالی که مرا ندیده بود و صدایم را نشنیده بود ...
ببین ..خیلی قشنگ است یک نفر آدم را اینطوری دوست بدارد ...
اما من هم زود خوشبختی ام را از دست دادم و مرا از بهشتم به زمین آوردند ...مرا به دنیای آلوده به ریای انسانها سپردند ..در آن زمان فرشته ای را دیدم که آمد و مرا بوسید و گریست و مرا نوازش کرد و زمزمه ای کرد ..میدانی او چه گفت؟
او گفت : ویک فرشته دیگر هم از بهشت رفت ...
آری ببین من چقدر زود خوشبختیم را از دست داده بودم و گریه امانم نمیداد و دیگران متوقع بودند آرام باشم و لبخندکی چند بر لب برانم ..اما چطور میشد؟
دلم برای آن لحظات تنگ شده است ...همه غریبه بودند و انگار برای همه اشان آشنایی دور بودم ...میخواستند دوستم بدارند ..
زمان گذشت ..من یاد گرفتم انسان بودن سخت نیست اما باور کن فرشته بودن چیز دیگریست ..
من مجبور شدم دوست بدارم ....متنفرم باشم...مجبور شدم یاد بگیرم عذر بخواهم ... فراموش کنم ...وخیلی چیزهایی که گفتنش بی فایده است
عجب دنیای عجیبی ست..
نه؟!
ستاره ..((.راستی تا حالا وبلاگ جدید منو دیدی؟))



.gif)

