تبليغاتX
زندگی بدون نمره منفی

زندگی بدون نمره منفی

http://sokotdarshab.s.to
وبلاگ جدید منه میتونین یه سر بزنین!!

به نام روئیای بودن ...سلام روزهای رفته ازیاد سلام ...روزهای خسته و نازموده ...
سلام روزهای بی فایده …
وقتی به دنیا چشم گشودم ...دیدم هیچ چیز آنی نیست که میخواهم آخر من به تنهایی عادت کرده بودم در آن دنیای کوچک و بی نور ...در آن همه محبت و قلب ...من رشد کرده بودم ..من آنجا یاد گرفته بودم قانع باشم ..لازم نبود هوای کثیف و آلوده اطرافم را استشمام کنم...نیازی نبود نگاه کنم نیاز نبود به کسی بگویم معذرت میخواهم ..نیازی نبود گریه کنم ...آنجا من همیشه در دنیای تاریکم فقط حرف میزدم ...با کسی که اجازه داد تا در او رشد کنم و به خویش برسم ..من با او حرف میزدم و او هیچ نمیگفت شاید هم صدایم را نمیشنید ...اما مهم این بود که او مرا پرورش میداد و از من هیچ نمیخواست ..نه پولی ...نه عشقی ..نه هوسی ...او مرا میخواست ..عارفانه مرا میخواست در حالی که مرا ندیده بود و صدایم را نشنیده بود ...
ببین ..خیلی قشنگ است یک نفر آدم را اینطوری دوست بدارد ...
اما من هم زود خوشبختی ام را از دست دادم و مرا از بهشتم به زمین آوردند ...مرا به دنیای آلوده به ریای انسانها سپردند ..در آن زمان فرشته ای را دیدم که آمد و مرا بوسید و گریست و مرا نوازش کرد و زمزمه ای کرد ..میدانی او چه گفت؟
او گفت : ویک فرشته دیگر هم از بهشت رفت ...
آری ببین من چقدر زود خوشبختیم را از دست داده بودم و گریه امانم نمیداد و دیگران متوقع بودند آرام باشم و لبخندکی چند بر لب برانم ..اما چطور میشد؟
دلم برای آن لحظات تنگ شده است ...همه غریبه بودند و انگار برای همه اشان آشنایی دور بودم ...میخواستند دوستم بدارند ..
زمان گذشت ..من یاد گرفتم انسان بودن سخت نیست اما باور کن فرشته بودن چیز دیگریست ..
من مجبور شدم دوست بدارم ....متنفرم باشم...مجبور شدم یاد بگیرم عذر بخواهم ... فراموش کنم ...وخیلی چیزهایی که گفتنش بی فایده است
عجب دنیای عجیبی ست..
نه؟!
ستاره ..((.راستی تا حالا وبلاگ جدید منو دیدی؟))

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 15:26  توسط ستاره   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 19:7  توسط ستاره  

 

 

سلام دوستان خوبم وبلاگ

 

 جدید من از حالا :

 

http://sokotdarshab.mihanblog.com

 

میتونید ببینید ....

setaree

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 18:39  توسط ستاره  

به نام آرامشبخش هستی

((آنان كه به قضاوت زندگي اين و  آن مي نشينند از اين حقيقت غافلند كه  با  صرف نيروي خود در اين زمينه خويشتن را از آرامش و صفاي باطن محروم مي كنند .))

سلام بر بی انتها ترین حس انسانیت 

کاش میدانستی چقدر درنگاهت به انتظار یک لوع نشستم

و کاش میدانستی همیشه منتظر بودم کلامی را بر لب جاری کنی که حکایت از احساس خالصانه ات داشته باشد دیگر زمان گذشته

و حکایت روزگارمان بی فایده است

بیا با هم برویم صفحه فردای دیگران را نگاه کنیم...

setare

شاید دیگه هیچ وقت ننویسم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 14:43  توسط ستاره  

...من سراسر زندگی را دیده ام..... در نگاهش جز غم و انده نبود

دلم  از همه آدمهای رنگ و رفته اطرافم گرفته ..

لحظات بی آنکه بگذرد مرا در دام خود می افکند ..دارم غروب لحظاتم را میبینم ...

اما افسوس در این تنهایی و غربت فقط شاهد ریای دیگران هستم...فقط شاهد دورنگی و دروغ هایی هستم که یک عمر به آن ها معتقد بودم و هی میگفتم نه..نه

اما زمان میرود و همه چیز را با خود میبرد...همه چیز در زیر پاهای قدرتمند زمان له میشود...نگران نباش یکروز تو هم به حرفهای من میرسی ..

هرچقدر نگاه میکنم نشانی از سپیده و صبح نمیبینم ..

همیشه یک چیز است که در نگاه دیگران میبینم و آن یک سیاهی مذموم و بی انتهاست که تا عمق افکارشان را فرا گرفته..همیشه گفتم که نمیخواهم کسی را دوست بدارم ..به یقین فهمیدی که دروغ نگفته ام و غلو نکرده ام دلم نمیخواهد در تاریکی دنیایشان محو شوم.

همه فقط بلدند دروغ بگویند و ریا کاری کنند.. حتی شجاعت ندارند رودررو بگویند ..اهمیتی ندارد برایم ..فقط احساس میکنم دیگر زندگی در بین همچین مردمانی بی فایده است...من برای خودم زندگی میکنم برای خودم نفس میکشم برای خودم لذت میبرم حتی گریه میکنم نه دیگران ..دیگر حاضر نیستم به خاطر کسی حتی ناراحت شوم...به خاطر هیچ کس ...حتی اشکی نخواهم ریخت...همه همینطورند همه...

دارم میبینم..دارم با چشمان خودم میبینم که با چه پستی و حماقتی به خاطر کوچکترین مسائل بزرگترین دروغ ها را میگویند..مهم این است که من خودم را بهتر از هر کس دیگری میشناسم من اگر خودم به تنهایی زندگی میکنم حرف هیچ کس اهمیت ندارد..تنها دلخوشی من این است که میتوانم همیشه تنها باشم...

از عشق محبت از دوست داشتن از اینکه به دیگران محبت کنم متنفرم...از اینکه صادق باشم متنفرم..

باور کن دیگر هیچ چیز را باور ندارم...

هیچ  کس قلبش تهی از سیاهی نیست... و من گاهی چقدر اشتباه کردم...ومن گاهی چقدر صادقانه به دیگران محبت کردم..و من گاهی چقدر صمیمیت .....دیگر پشیمانی سودی ندارد ..

تجربه مهم زندگی من ...

خوشحالم که خدا همیشه با من است خوشحالم که خدا همیشه در نادانسته هایم مرا یاری میدهد...

من هنوز هم فرصت دارم...

آخرین مطلبامه دیگه این وبلاگ واسه همیشه به همین جا ختم میشه ...آخه چه دلیلی داره واسه کسایی بنویسم که از محبت و زندگی جز دروغ هیچی نمیدونن...بلاخره همه چی تموم میشه...حتی شما و دروغهاتون...

قصه ام ديگر زنگار گرفت:            

                              با نفس هاي شبم پيوندي است.

پرتويي لغزد اگر بر لب او،

گويدم دل: هوس لبخندي است.

  خيره چشمانش با من گويد:

كو چراغي كه فروزد دل ما؟

هر كه افسرد به جان، با من گفت:

آتشي كو كه بسوزد دل ما؟

  خشت مي افتد از اين ديوار.

رنج بيهوده نگهبانش برد.

دست بايد نرود سوي كلنگ،

سيل اگر آمد آسانش برد.

باد نمناك زمان مي گذرد،

رنگ مي ريزد از پيكر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سر نگون خواهد شد بر سر ما....

((باشد تا شاید فردایی دوباره همدیگر را ببینیم))

دلتنگ از همه شما ستاره

setare

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 14:37  توسط ستاره  

دلم گرفته از آسمون هم از زمین هم از زمون تو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه...

**********

زمانه هیچ نبخشد که باز نستاند..

**************************

 

من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد..

امروز میخوام به توبگم دنیا اونقدر پست و بی ارزش هست که هیچی توش موندنی نمیمونه...

دیروز اسکیزوفرن به من گفت که عاشق هست و واقعا هم عاشق هست اما من فکر میکنم عشق وجود ندارد عشق فقط یک دروغ کوچک و بی حاصل است برای نابودی روح بشر ...

میدانم ..تو به من گفتی من زیادتر از حد به همه بدبینم وعشق را بد میبینم اما من دارم تلخی حقیقتی را بیان میکنم که شاید همه اتان بعدا بفهمید...

بعضی ها میگویند من از پسر ها بدم می آید من از هیچ کس بدم نمی آید امااز حق نگذریم ازحالا دیگر خیلی دلم میخواهد حال بعضی هاشان را بگیرم اما این کارها جنبه بیشعوری دارد.

""مثل بعضی ها که شعورشان را در بعضی جاها به اثبات رساندند ..""

من اگر چه نتوانستم بد باشم اما بدی های زیادی از آدمها اطرافم دیدم که مرا به فکر واداشت که چقدر احمقانه به آنها محبت کرده ام ..

شناخت آدمها کار سختی هست وقتی نقابی از دورنگی و سیاست بر چهره دارند اما باور کن هیچ نقابی برای همیشه بر چهره نخواهد ماند همانطور که گفته اند ریشه دروغ همیشه بر آب است...

دیگر از عشق نمی نویسم ...دیگر اصلا خوشم نمی آید از این چرت و پرت ها ...

مسخره هست ...بعضی وقتا میبینم که دیگران چقدر احمقانه نسبت به دیگران دیگر اظهار نظر میکنند و در خیال خویش به آنها میخندم ..انسانها پست ترین موجودات روی زمینند ...

از حالا توی این وبلاگ فقط حرفهای خودمو مینویسم و توی وبلاگ دیگم( که آدرسشو اون بالا مینویسم) مطالب خواندنی زیادی از شعر ..متن ادبی—آموزش های مختلف—مقاله--عکس—داستان—و هزاران مطلب دیگر را خواهید خوانید البته همین جا بگم خوندن یا نخوندن اون وب اصلا اهمیت نداره و مهم اینه که من دلم خواسته این وبلاگ ها را اینطوری طراحی کنم...شاید هم نظراشونو غیر فعال کنم ...مهم نیست ..شاید هم بزارم فعال باشن..خلاصه دوستان من میتونید منتظر چیزای جدید باشین...از همه نوعش ...حتی آموزش هک...

خوب " پس تا فردایی نزدیک با وبلاگی جدید خدانگهدار..."ستاره

در ضمن به خاطر شعور بعضی ها نظر ها را غیر فعال کردم...

"بهتون تبریک میگم با این شعورو فهم و فرهنگتون" اون خودش میدونه کی رو میگم...

عزیزان با شما نیستم

اون خودش میدونه...

بای

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 10:0  توسط ستاره  

سلام دوستان من ...

 

سفر

         عاشق:
            ای فسانه! مرا آرزو نیست
                   که بچینندم و دوست دارند
                                 زاده‌ی کوهم، آورده‌ی ابر،
                                         به که بر سبزه ام  واگذارند

        با بهاری که هستم در آغوش

        کس نخواهم زند بر دلم دست،
               که دلم آشیان کسی هست
                           ز آشیانم اگر حاصلی نیست،
                                    من بر آنم کز آن حاصلی هست،

   .به فریب و خیالی منم خوش

        

 

محصلي شب قبل از امتحان تمام كتابهاي درسيش را باز كرد و از هر كدام به ترتيب يك صفحه خواند . سر جلسه امتحان معلم از او پرسيد :‌نادرشاه افشار كه بود ؟ محصل فورا جواب داد : نادرشاه افشار مرد متوازي الاضلاعي بود كه از  ، راه آهن جلفا وارد لوله آزمايش شد و در جنگ با 5458 سلول مغزي از تير تلگرافخانه بلغارستان گريخت و در مرو به دست آسياباني كشته شد . قبر او در پاسارگاد قبله ي مؤمنين و مؤمنات است

 

 

 

از حالا زیاد وبم رو آپ میکنم میتونید هر روز ببینید...

setaree

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 3:26  توسط ستاره   | 

زندگی زیباست در کلامهای عاشقانه ات

 

((سلام دوستان من))

 12خط برای زندگی

                                   (گابریل گارسیا مارکز)

 

1- هیچکس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

2- اگر کسی تو را آن طور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

3- دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

4- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

5- هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی، چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

6- تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

7- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

8- شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی.

9- به چیزی که گذشت غم نخور به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن.

10- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

11- خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن با ش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

12- زیاده  از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

     
 

 

boodhi

آني بود درها وا شده بود
 برگي نه شاخي نه باغ فنا پيدا شده بود
مرغان مكان خاموش اين خاموش آن خاموش خاموشي گويا شده بود
آن پهنه چه بود : با ميشي گرگي همپا شده بود
نقش صدا كم رنگ نقش ندا كم رنگ پرده مگر تا شده بود ؟
 من رفته او رفته ما بي ما شده بود
 زيبايي تنها شده بود
 هر رودي دريا
هر بودي بودا شده بود

 

 تقدیم  به دوستی که همیشه دوستش خواهم داشت به خاطر صداقتش و دنیای پر محبتش

 
 

 setareeee

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 15:14  توسط ستاره   | 

یک فریب ساده و کوچک...

 

زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک...

 

 

 

 

می گذرم خسته

            از میان خیابان هایی سرخند

       به خون آدمی

              تا برسم به شب و سوسو بزند

     ستاره من

          ستاره ای که مال من نیست

                 عشق من است

                            کاشته امشب در آسمان روح خود ....

                        یادگار چشمانت...

می دانی

           حقیقت سوار اسب سفیدی شد و رفت

                                  من اما ایستادم

                                 شاید حقیقت این بود

                                                   هرگز به اسب نخواهی رسید

سلام دوستان خوبم

همیشه وقتی واقعیت را میفهمیم انگار از خودمان توقع نداریم اینقدر احمق باشیم

آری...آری..

اما میدانید من همیشه دارم به این فکر میکنم که چرا دیگران راجع به من اشتباه فکر میکنند؟ گاهی حقیقت چه دیر نشان داده میشود

و ندامت دیگر سودی ندارد ..

دیگر احساس بودن یا نبودن بسی بی حاصل است ...

زندگی باید کرد ...

*************

 

دیرگاهی است كه در این تنهایی 

رنگ خاموشی در طرح لب است    
بانگی از دور مرا می‌خواند    
لیك پاهایم در قیر شب است
   
رخنه‌ای نیست در این تاریكی
   
در و دیوار به هم پیوسته    
سایه‌ای لغزد اگر روی زمین
   
نقش وهمی است ز بندی رسته    
نفس آدم‌ها    
سر بسر افسرده است
   
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا    
هر نشاطی مرده است

*****

دوست دارم کسی را که دوست دارد زندگی را..

                                  setaree

دیگه به نظر هیچ کس نیازی نیست...

بی نیاز از نظرم ...

وبلاگمو واسه خودش دوست دارم نه نظراش...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 12:44  توسط ستاره   | 

من و تو

به نام او که همیشه قلبم به خاطرش خواهد تپید

پنجره های خانه ام را به روی الهه عشق و زیبایی باز میکنم و با اولین پرنده ای که بیداری را میسراید به تو سلام میکنم..

مرا به یاد می آوری؟ من همسایه آن سیب سرخم که به دست آدم افتاد ..من نخستین عصیانم .نخستین عشق نخستین ایمان من نخستین ستاره شامگاهم .. من آن نخستین ساز شکسته ام که جز آهنگ قلب تو چیزی نمی نوازد...در انجماد ساکت حروف در موسم یخبندان ماه ...هرکس نام زلال تو را بنوشد چنان مست میشود که کهنسال ترین انگورها به او رشک میبرند....................

پنجره های قلبم را بروی تو باز میکنم..

و هر روز در کلامی بی پایان برایت زمزمه خواهم کرد که دوستت دارم...

((راستی یادم باشه بگم بازم دارم عشقو تو خونه دلم راه میدم)) ((و باید بازم بگم...هیچ چیز تو زندگی مثل صداقت به به درد آدم نمی خوره))

من یه ستارم مگه ستاره ها هم میتونن دل کسی رو بشکونن؟

 

دود مي خيزد ز خلوتگاه من.

كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟

                           با درون سوخته دارم سخن.

                                                 كي به پايان مي رسد افسانه ام؟

                              دست از دامان شب برداشتم

تا بياويزم به گيسوي سحر.

خويش را از ساحل افكندم در آب،

            ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

                                  بر تن ديوارها طرح شكست.

                                                        كس دگر رنگي در اين سامان نديد.

                          چشم مي دوزد خيال روز و شب

                                 از درون دل به تصوير اميد.

                                               تا بدين منزل نهادم پاي را

                                                             از دراي كاروان بگسسته ام.

                                                گرچه مي سوزم از اين آتش به جان،

                   ليك بر اين سوختن دل بسته ام

تيرگي پا مي كشد از بام ها:

               صبح مي خندد به راه شهر من.

                           دود مي خيزد هنوز از خلوتم.

                                                                           با درون سوخته دارم سخن

           ((  فداتون ستاره ))

            setaree

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 22:41  توسط ستاره   |